تبلیغات
مسخ تدریجی آقای پینکو

b


بیوگرافی

The show must go on



 
منوی اصلی

صفحه نخست
پست الکترونیکی
آرشیو مطالب
ارسال پیام خصوصی

  RSS     atom

 


 لینک ها

mamareza
خاطرات یک کولی
پابرهنه
اسکات
تلخ ترین قهوه اسپرسو
شکلات
زرلو


.


 آخرین نوشته ها 

مشاهده تیتر همه نوشته ها

میدونی که؟
  وقتی هوات طوفانی میشه
  وات د هل ؟
  یک نظر بر ابر کردم
  بهم حق بده!خب؟
  نه اینکه فکر کنی ازت متنفرم ها!نه
  ...
  مسائل اجتماعی-مجتماعی
  تیک تیک فیششش
  یادداشت
  از ما که گذشت
  شب و روز به هم نمی رسند! هیچ وقت
  هاید اند سیک
  نیمه ی نیمه پر لیوان
  یک نکته مهم 2
  داستان نه چندان کوتاه
  درگوشی ها
  ...
  مناجات نامه 3
  ...
  سی صد و 60 درجه
  گفتمان
  ملاقات با سارق
  gaza II
  چی بودن ها و چی نبودن ها و از این حرف ها
  الکی خوش
  غیرممکن
  خارج از متن
  من و خانوم آنجلینا جولی
  مناجات نامه 2
 


Design : Pinco
Powered By :
MihanBlog



 

 

 

میدونی که؟

You're beautiful


+ | چهارشنبه 25 خرداد 1390 |  09:44 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

وقتی هوات طوفانی میشه

اون وقتایی که ناراحتی
اون وقتایی که فحش میدی
وقتایی که می خوای سر به تنم نباشه
وقتی میگی دیگه دوسم نداری
باز ته چشات یه چیزیه که با منه
بازم با منی


+ | جمعه 6 خرداد 1390 |  12:15 قبل از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

وات د هل ؟

این روزا زندگی پُر شده از اون روزا که اصلا نمی دونی چیکار داری میکنی
همه داد میزنن که : "هی!معلوم هست کجا میری؟مگه نگفتی امشب با ما میای مهمونی"
و از اون روزا که تو زنگ میزنی و پشت تلفن داد میزنی :
" آرش باورم نمیشه بتونی انقدر خونسرد باشی تو این موقعیت!! "
و از اون روزا که همه سعی دارن بگن دانشگاه مرحله جدیدی از زندگیه
و تو می خوای زانو بزنی و در حالی که دستاتو به طرف آسمون دراز کردی
داد بزنی:
"خدایا!چه بلایی داره سر این دنیا میاد؟"

پ.ن:
من کلا اهمیتی نمیدم.ها ها


+ | جمعه 30 مهر 1389 |  10:49 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

یک نظر بر ابر کردم

در اتاقی با پنجره های بسته
دختری گریه می کرد
که در امتداد اشکهایش
پروانه ها به شعله ها آغشته می شدند


+ | دوشنبه 12 مهر 1389 |  10:19 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

بهم حق بده!خب؟

منم ناراحتم که نمی تونم
که نمیشه
که اینجوری میشه
که وقتی زنگ میزنن جواب نمیدم
همه مهمونی هارو میپیچونم
بهم حق بده که نخوام باهاشون صحبت کنم
وقتی ح زنگ میزنه که بگه چیکار میکنه
بهم حق بده که اصلا برام مهم نباشه که امروز رو چیکار کرده
بهم حق بده مهم نباشه این چیزا دیگه
وقتی بچه ها دارن بحث میکنن
بهم حق بده فکر کنم خیلی احمقن
بهم حق بده تو دلم گریه کنم
بهم حق بده تا وسط نقاشی هامو بکشم بعد یهو همشو خط خطی کنم
تو که میدونی

دیوونه ام آره
خودت همیشه میگفتی دیوونه ای
منتها میگفتی تو دیوونه ی خوبی هستی
ولی من فکر میکنم دیوونه ی بدی هستم


+ | دوشنبه 5 مهر 1389 |  11:01 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

نه اینکه فکر کنی ازت متنفرم ها!نه

انسان ها در موقعیت های اشتباه قرار میگیرند
و اگر اینطور نبود
همه خیلی هم خوب بودند


+ | دوشنبه 29 شهریور 1389 |  09:11 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

...

برعکس چیزی که به نظر میاد
نامرد بودن آدمها
به شدت منو ناراحت میکنه


+ | یکشنبه 14 شهریور 1389 |  01:53 قبل از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

مسائل اجتماعی-مجتماعی

یک قضیه ای بود که میگفت
انسان ها کلا سه دسته اند
دسته ی اول و دسته ی دوم
و از همه مهم تر دسته ی سوم
ولی من فکر می کنم دسته ی دوم مهم تر هستند
به این دلیل که هرچند دسته ی سوم مهم تر به نظر میان
ولی اونها هم به نوعی تحت تاثیر دسته ی دوم هستند
دسته ی اول هم که مشخصا مهم نیستند

پ.ن:
ترکیب چیپس سرکه نمکی و ماست موسیر بهترین اختراع بشر محسوب میشه
تلفن و برق و اختراعات مشابه باید بروند بوق بزنند


+ | دوشنبه 1 شهریور 1389 |  11:54 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

تیک تیک فیششش

یه روز همینجوری که بغلت کردم
دستامو انقدر دورت محکم میکنم
که صدای شکستن استخون هات رو بشنوم
و بعد گردنت رو یه گاز محکم میگیرم
و خونی که از گردنت میاد رو لیس میزنم
یه روز این کارو میکنم کوچولوی خوشگلم
منتظر باش
منتظر باش


+ | چهارشنبه 27 مرداد 1389 |  10:06 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

یادداشت

ممنونم که وحشی بودنم
دیوانگی هایم
خستگی هایم
و آشفتگی هایم را تحمل میکنی


+ | پنجشنبه 14 مرداد 1389 |  11:14 بعد از ظهر |    ارسال پیام خصوصی

صفحات  : 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 -
تعداد کل صفحات : 7